سفارش تبلیغ
صبا
هرکه نفْس خود را دشمن بدارد، خداوند، دوستش خواهد داشت . [امام علی علیه السلام]

انتقال

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 89/7/18 9:24 عصر

سلام دوستان خوشحال میشم شما رو تو وبلاگ جدیدم ببینم

www.cafelexi.blogfa.com




کلمات کلیدی :

دایره زنگی.....

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/5/31 8:13 صبح

_الو؟؟؟آقا محمد؟مجیدی هستم قربان اگه لطف کنید امشب برای تنظیم ماهوارمون بیاید ممنون میشم...

...............................................................

همون شب......

-------------------------

_ممد تصویر اومد؟؟؟

_نه حاجی.فک کنم منطقه کوره سیگنال نمیده...آهان اومد....

..............................................................

دو ماه بعد......

---------------------

_الو؟؟؟آقا محمد؟مجیدی هستم قربان اگه لطف کنید امشب برای تنظیم ماهوارمون بیاید ممنون میشم.آخه دیروز پلیس اومد جمشون کرد.....

.............................................................

همون شب.....

----------------------

_مرسی آقا محمد چه قد تقدیم کنم؟

_قابلی نداره.سر جم 70تومن میشه.

_ای بابا چه قد گرون

_چون اماکن گیر میده گرون شده دیگه

..........................................................

دو روز بعد......

------------------------

_بابا با تو کار دارن.....

_بله بفرمایید؟

_از اماکن مزاحم میشم لطفا تا دو روزه دیگه همه ی وسایله ماهوارتون رو تحویل بدید.ما دیشتون رو بردیم...

.......................................................

سه ماه بعد......

------------------------

_خانم اون شماره ی آقا محمد بیار دمه عیده زنگ بزنیم بیاد وصل کنه....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این جور که معلومه این داستان حالا حالا ها ادامه داره.......




کلمات کلیدی :

از حجله تا گور!!!

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/5/30 1:49 صبح

 عجب عروسی بود ! چقدر جمعیت ... خدای من !!! خیلی با شکوه بود ! یه ظهر گرم تابستونی ...


 دوماد با اسب سفیدش جلودار بود و چندین مجمع روی سرو دست ها حمل می شد و همه جا پر ازهمهمه




 بود    ...  ملت ایستاده بودن و  جمعیتی که آقا دومادو  بدرقه می کردند رو تماشا می کردن صدای طبل و صدای




 مردی که همراهیش می کرد دل همه رو می لرزوند !




 




                                        از حجله تا گور !!!!




 




      الله اکبر فوق العاده بود ! همه چیز همونطور بود که می خواست . همیشه می گفت پدر که ندارم اما شما ها




 بایدعروسیه آبرومندی برام بگیرید ! مادرش مدام می گفت ف ... یادته می گفتی قشنگ ترین لباسمو گذاشتم برای




 عروسیه آ ..  ؟ گفتی زمستون بگیرید بهتره؟ دیدی چه زود دوماد شد؟ طاقت نداشت تا زمستون صبر کنه !




 عجب خونه قشنگی هم براش تهییه کردن ! کوچیک و ساده ولی پاک و بی شیله پیله و ...




  همه چیز عالی بود ولی ...




  عجیب بود ! یعنی یه جورایی استثنایی و غیر معمول بود !




  مجلس عروسی توی مسجد  !!! با کلی سروصدا برگزار شد و همه آماده شدن تا دومادو به حجله ببرن ...




 مقصد آخر یه خونه کوچیک  و  ... دومادو بردن حموم و بعد مادرش و ما بدرقه اش کردیم تا خونش ...




  همه چیز آماده بود برای یه زندگیه تازه ولی یه لحظه که به صورتش نگاه کردم ... چی دیدم؟ یه صورت سرد و




زرد و بی روح ... خدای من بی روح؟!؟!؟




  به چشمای مردمی که ایستاده بودن نگاه کردم اشک می باریدن ! اشک خوشحالی بود ؟! ... نه اینطور به نظر




 نمی رسید  ! ماشین عروس هم متفاوت بود با گلای سفید و روبانای مشکی تزیین شده بود ! مردم به جای هلهله




  و شادی و دست زدن به سینه می زدن و گریه می کردن ! آواز مرد بیشتر شبیه مرثیه بود تا سرود شادی !




 عروس داماد کجا بودن؟ عروس .... نمی دونم اما دوماد سوار یه اسب سفید ... نه یه آمبولانس سفید بود ...




 هیتی که زنجیرو سینه می زدن بدرقه اش می کردن و یه چهلچراغ که روی دوش و دست های دوستای آقا داماد




 سنگینی می کرد  شکوه مجلس رو چند برابر کرد !




 خدایا چی می دیدم؟ آمبولانس ... روبان مشکی .... صدای شیون به جای هلهله ... تابوت ... حجله نه ... قبر ...




 هیچ وقت یادم نمی ره که اون مرد فریاد می زد تروخدا برید کنار که دفنش کنیم تموم بشه دیگه !!!




 

          


                                              مردن آن نیست که زیر خاک سیاه دفن شوم ....  مردن آنست که من با همه خاطره ها محو شوم !




 




 تموم بشه؟ چی تموم بشه ؟ تازه اولشه ! خدایا چرا هیچکس صدامو نمی شنید وقتی می گفتم نذارینش




توی قبر ؟ چرا همه عجله داشتن که زودتر دفنش کنن؟ مگه نمی دونن شب اول قبر ... خاک روش نریزین ...




ای خدااااااااااااااااااااااا ... هنوز فریاد مادرش تو گوشمه که مدام می گفت ف ... لباس قشنگتو بپوش ..




 امشب عروسیه  آ ... !!! می گفت بچه ام دیگه امسال طاقت بی پدری نداشت روز پدر  رفت تا به جای اینکه روز




 پدر روی قبرش گل بذاره پیشش باشه و هدیهاش  رو از نزدیک بده !




 




                                                           شما با خانمان خود بمانید ... که ما بی خانموان بودیم و رفتیم!




                         




  آ... عزیز  امیدوارم جدت یاریت  کنه و همنشینش باشی !     




                      




   علی یارتون !



          خدا نگه دارتون!




کلمات کلیدی :

پیشکش رمضان....

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/5/30 1:46 صبح

 

سحر می شود....


صدای اذان می آید باران در بطری صبح منتظر تشنگی نخواهد بود و در رود روح سرشار روزه دار صدای موذن رحمت می ریزد....


یک بار دیگر چتر زیبای قوس و قزح رمضان برسر میهمانان در فضای سوسنی گسترده شده است....


بار دیگر با دل گمشده چوپان در بین گله های عشق آواز نی طهارت بگوش می رسد.....


سر کوچه دوست رمضان منتظر است تا پر بگیریم به بالا،به تقلای بارش محبت پاسخ دهیم.....


هوا پاک است و چمن ادراک گسترده،بیایید گل های یاس را خرمن خرمن زیر پای میهمانان رمصان بگشاییم....


و  به سراغ کسی برویم که در قلبش نگین شیشه پادشاهی پنهان کرده بود و به میهمانی خدا رفته است.....


او راه رفتن را به ما می آموزد چه آهنگ خوشی دارد....


علی در چاه غربت به بغض کودکی می گریست و به مهربانی کودکی دیگر صدای خنده اش تالار را می لرزاند....


خوشا به حال کسی که میهمان او باشد....




کلمات کلیدی :

عذاب وجدان......

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/5/10 11:1 عصر

یه حسی تو وجوده هر کسی هست که آدم از خیلی کارا باز میداره اما تو خیلیا این حس بعد از انجام عمل فعال میشه......

شنیدین میگن هر وقت ماهیو از آب بگیری تازه است این مثل در باره ی این آدما کاملا صدق میکنه.........

یعنی هر وقت جلوشونو بگیری خوبه اما...........

آدمی که یه عمر کار خلاف یا باب میلش رو انجام داده دیگه عوض نمیشه........

پس باید این مثل را اینگونه گفت:هر وقت ماهیو از آب بگیری تازه است ولی ممکنه بمیره........... 




کلمات کلیدی :

هنر زندگی....

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/5/4 5:21 عصر

زندگی مانند یک بازی که هر کسی نمی بره یا هر کسی هم نمی بازه.......

فقط فرقش با همه بازی ها اینه که همه مجبورن تو اون باشن هر کسی هم نتونه بازی ادامه بده خودشو کنار میکشه مثل خودکشی کردن....

اما دو دسته از افراد هستن که زندگی را با دو حالت ادامه میدن؛دسته اول کسانی هستند که از زندگی خود راضی هستند اما دسته دوم ناراضیان می باشند.....

البته همه مردم میتوانند از زندگی لذت ببرند اما یا بد شانس هستند یا برای خود مشکل میسازند و یا در کل هنر زندگی کردن را ندارند....

ولی کسانی که از زندگی لذت می برند افرادی هستند که هنر زندگی کردن را دارند.....

ولی در آخر جای همه این افراد یک جای 2متری میباشد.....

بعضی ها در راه رسیدن به این دو متری اذیت میشوند اما بعضی ها با هنر خود راه رسیدن را هموار میکنند.....

حالا به نظر شما کار کدام یک از دو گروه درست است؟

آیا ما هنر زندگی کردن را داریم؟




کلمات کلیدی :

گمراهی.....

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/5/3 5:38 عصر

آیینه پرسید:که چرا دیر کرده است؟نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند دیر کرده است یا چون امروز هوا سرد بوده شاید دیر کرده است.....

خندید به سادگیم آیینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است......

گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی......

گفت:خوابی سال ها دیر کرده است.........در آیینه به خود نگاه کردم آه!!!عشق تو عجیب پیرم کرده است....

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است......




کلمات کلیدی :

کمی تفکر...

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/4/27 3:38 عصر

امروزه با پیشرفت بشر در هرساعت وثانیه شاهد پدید آمدن چیزهای جدید وجذاب هستیم ولی آیا به راستی همه این چیز های نو وجذاب مناسب وبدرد بخورما هستند یا اینکه......

امروز تصمیم گرفتم به مسئله پوشش ولباس به پردازم هر چند که شاید من نتونم به درستی حق مطلب رو ادا کنم و پیشا پیش عذر خواهی میکنم
ما هر روز به خیابون های شهرمون میریم و مشغول کار های روزمره های خودمون می شیم وفکر کنم کمتر کسی هم باشه که توجه به لباسای تنمون بکنه مگر اینکه خیلی غیر عادی باشه .

نمی دونم چرا نا خود آگاه حواثم پرته لباسای یکی دو نفر شد که از اون دسته از آدم هائی بودند که .....
واقعا بعضی از پسرا و خصوصا دخترا بدجوری لباس می پوشن البته دلائلی هم برای خودشون دارن مثل زیبا تر شدن و.... ولی  واقعا تاحالا شده که ما بشینیم وبه این مسئله 2دقیقه فکر کنیم که لباسی که می پوشیم معرف چه شخصیتی از ماست ...... نمی دونم  یا نوشته هائی که رو لباسامون می نویسن معناش چیه  من نمی خوام زیاده روی کنم ولی مقاله ای رو تو یکی از نشریات معتبر می خوندم که در باره میدان صادقیه تهران بود ودر اون مصاحبه ای رو با چند تا دختر جوان چاپ کرده بود و همگی اون ها اشاره به این موضوع کرده بودن که خیابون ها واسه دخترای جوان امنیت نداره و نیروی انتظامی فلان وچنان ولی من نفهمیدم تعریف اینجور آدم ها از امنیت چیه . و انتظاراتشون از مجریان قانون شاید نظر من اشتباه باشه ولی ما خودمون امنیتمون رو می سازیم ومجریان قانون وسیله اند .

البته من مطلقا منکر ایرادات احتمالی ناجا نمی شم ولی به شخص بنده بر میخوره وقتی دختر خانمی با ظواهر آنچنانی از پلیس کشورش انتظار داره در خیابون راه بره وهیچ گونه مشکلی هم براش پیش نیاد. این نه تنها از دست پلیس ما بلکه از دست پلیس هیچ کشوری بر نمیاد. یادمه یه بار فیلمی رو از تلوزیون تماشا می کردم که دامداران یک روستا برای از بین بردن گرگ ها از یک بره بجای طعمه استفاده می کردند به این صورت که بره وقتی سروصدا میکرد گرگ ها برای خوردنش می اومدن و بقیه ماجرا ...
من اصلا قصد تشبیه کردن کسی رو به بره یا چیز دیگه ای ندارم ولی وقتی من با فریاد کردنم به آقا گرگه میگم ((آره  بیا منوبخور)) خوب نباید انتظار داشته باشم گرگه بگه سیرم میل ندارم البته من قصد  نداشتم به کسی اهانت کنم ولی.... شاید بگید مگه در کشور های دیگه بهتر از ما می گردن که امنیت هم دارن؟
اول به اون دسته از ادمها میگم بله بهتر از ما می گردن ومی پوشن وتازه اصلا امنیت هم ندارن مبنای قضاوت ما نباید فیلم های سینمائی باشه ما در آمار هامون داریم که میزان احساس آرامش در کشور ما بسیار بسیار بالاتر از خیلی از این کشور های مثال زدنیه تازه ما فرهنگمون چیز دیگه ای رو میگه .متاسفانه ما خیلی از آموزه های دینی خودمون رو از یاد بردیم و فقط اسمی از دین برامون مونده که اون هم اگه شل بگیریم ازمون میگیرن .در تلوزیون تصاویر شاه و فرحش رو نگاه کنین واقا حجاب و پوشش از خیلی از ما ها بهتره واین یعنی ما خیلی جاه ها اشتباه کردیم خیلی جاه ها.......




کلمات کلیدی :

من،تو،خدا.....

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/4/27 3:32 عصر

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که بامن حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین اخبار ب
ا خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف 
گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کردی ،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به
 سوی من خم نکردی.
بعد
به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تودر حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضاء خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت هستم و برای کمک به
تو آماده ام.
من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می
 خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه
یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروزکمی هم به من وقت بدهی، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی



کلمات کلیدی :

ستایش وطن....

ارسال‌کننده : سید حسام الدین عالمیان در : 87/4/23 9:42 عصر

ای ایران.....

خود می دانی به هر ریسمانی که آویختیم برید ولی تنهایت نگذاشتیم به هر شاخه ای که نشستیم شکست ولی برای آبادی تو تلاش کردیم بر هر ستونی که تکیه زدیم افتاد ولی برای وجب وجب خاک تو جنگیدیم...

ای وطن.....

خود می دانی چون دوستی صدیق هرگاه خواستی حاضر شدیم هرگاه صدا زدی پاسخ دادیم تا برای تو پشتیبان باشیم...

ای وطن پاینده من.....

خود می دانی تویی مالک همه بهترین های مایی از تو امن تر به ما نیست پس امانت دار احساسات صادقانه ما باش...




کلمات کلیدی :

   1   2      >