سيد حسام الدين عالميان :: 31/5/1387:: 8:13 صبح
_الو؟؟؟آقا محمد؟مجيدي هستم قربان اگه لطف کنيد امشب براي تنظيم ماهوارمون بيايد ممنون ميشم...
...............................................................
همون شب......
-------------------------
_ممد تصوير اومد؟؟؟
_نه حاجي.فک کنم منطقه کوره سيگنال نميده...آهان اومد....
..............................................................
دو ماه بعد......
---------------------
_الو؟؟؟آقا محمد؟مجيدي هستم قربان اگه لطف کنيد امشب براي تنظيم ماهوارمون بيايد ممنون ميشم.آخه ديروز پليس اومد جمشون کرد.....
.............................................................
همون شب.....
----------------------
_مرسي آقا محمد چه قد تقديم کنم؟
_قابلي نداره.سر جم 70تومن ميشه.
_اي بابا چه قد گرون
_چون اماکن گير ميده گرون شده ديگه
..........................................................
دو روز بعد......
------------------------
_بابا با تو کار دارن.....
_بله بفرماييد؟
_از اماکن مزاحم ميشم لطفا تا دو روزه ديگه همه ي وسايله ماهوارتون رو تحويل بديد.ما ديشتون رو برديم...
.......................................................
سه ماه بعد......
------------------------
_خانم اون شماره ي آقا محمد بيار دمه عيده زنگ بزنيم بياد وصل کنه....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين جور که معلومه اين داستان حالا حالا ها ادامه داره.......
سيد حسام الدين عالميان :: 30/5/1387:: 1:49 صبح
عجب عروسي بود ! چقدر جمعيت ... خداي من !!! خيلي با شکوه بود ! يه ظهر گرم تابستوني ...
دوماد با اسب سفيدش جلودار بود و چندين مجمع روي سرو دست ها حمل مي شد و همه جا پر ازهمهمه
بود ... ملت ايستاده بودن و جمعيتي که آقا دومادو بدرقه مي کردند رو تماشا مي کردن صداي طبل و صداي
مردي که همراهيش مي کرد دل همه رو مي لرزوند !

الله اکبر فوق العاده بود ! همه چيز همونطور بود که مي خواست . هميشه مي گفت پدر که ندارم اما شما ها
بايدعروسيه آبرومندي برام بگيريد ! مادرش مدام مي گفت ف ... يادته مي گفتي قشنگ ترين لباسمو گذاشتم براي
عروسيه آ .. ؟ گفتي زمستون بگيريد بهتره؟ ديدي چه زود دوماد شد؟ طاقت نداشت تا زمستون صبر کنه !
عجب خونه قشنگي هم براش تهييه کردن ! کوچيک و ساده ولي پاک و بي شيله پيله و ...
همه چيز عالي بود ولي ...
عجيب بود ! يعني يه جورايي استثنايي و غير معمول بود !
مجلس عروسي توي مسجد !!! با کلي سروصدا برگزار شد و همه آماده شدن تا دومادو به حجله ببرن ...
مقصد آخر يه خونه کوچيک و ... دومادو بردن حموم و بعد مادرش و ما بدرقه اش کرديم تا خونش ...
همه چيز آماده بود براي يه زندگيه تازه ولي يه لحظه که به صورتش نگاه کردم ... چي ديدم؟ يه صورت سرد و
زرد و بي روح ... خداي من بي روح؟!؟!؟
به چشماي مردمي که ايستاده بودن نگاه کردم اشک مي باريدن ! اشک خوشحالي بود ؟! ... نه اينطور به نظر
نمي رسيد ! ماشين عروس هم متفاوت بود با گلاي سفيد و روباناي مشکي تزيين شده بود ! مردم به جاي هلهله
و شادي و دست زدن به سينه مي زدن و گريه مي کردن ! آواز مرد بيشتر شبيه مرثيه بود تا سرود شادي !
عروس داماد کجا بودن؟ عروس .... نمي دونم اما دوماد سوار يه اسب سفيد ... نه يه آمبولانس سفيد بود ...
هيتي که زنجيرو سينه مي زدن بدرقه اش مي کردن و يه چهلچراغ که روي دوش و دست هاي دوستاي آقا داماد
سنگيني مي کرد شکوه مجلس رو چند برابر کرد !
خدايا چي مي ديدم؟ آمبولانس ... روبان مشکي .... صداي شيون به جاي هلهله ... تابوت ... حجله نه ... قبر ...
هيچ وقت يادم نمي ره که اون مرد فرياد مي زد تروخدا بريد کنار که دفنش کنيم تموم بشه ديگه !!!

تموم بشه؟ چي تموم بشه ؟ تازه اولشه ! خدايا چرا هيچکس صدامو نمي شنيد وقتي مي گفتم نذارينش
توي قبر ؟ چرا همه عجله داشتن که زودتر دفنش کنن؟ مگه نمي دونن شب اول قبر ... خاک روش نريزين ...
اي خدااااااااااااااااااااااا ... هنوز فرياد مادرش تو گوشمه که مدام مي گفت ف ... لباس قشنگتو بپوش ..
امشب عروسيه آ ... !!! مي گفت بچه ام ديگه امسال طاقت بي پدري نداشت روز پدر رفت تا به جاي اينکه روز
پدر روي قبرش گل بذاره پيشش باشه و هديهاش رو از نزديک بده !

آ... عزيز اميدوارم جدت ياريت کنه و همنشينش باشي !
علي يارتون !
خدا نگه دارتون!
سيد حسام الدين عالميان :: 30/5/1387:: 1:46 صبح
سحر مي شود....
صداي اذان مي آيد باران در بطري صبح منتظر تشنگي نخواهد بود و در رود روح سرشار روزه دار صداي موذن رحمت مي ريزد....
يک بار ديگر چتر زيباي قوس و قزح رمضان برسر ميهمانان در فضاي سوسني گسترده شده است....
بار ديگر با دل گمشده چوپان در بين گله هاي عشق آواز ني طهارت بگوش مي رسد.....
سر کوچه دوست رمضان منتظر است تا پر بگيريم به بالا،به تقلاي بارش محبت پاسخ دهيم.....
هوا پاک است و چمن ادراک گسترده،بياييد گل هاي ياس را خرمن خرمن زير پاي ميهمانان رمصان بگشاييم....
و به سراغ کسي برويم که در قلبش نگين شيشه پادشاهي پنهان کرده بود و به ميهماني خدا رفته است.....
او راه رفتن را به ما مي آموزد چه آهنگ خوشي دارد....
علي در چاه غربت به بغض کودکي مي گريست و به مهرباني کودکي ديگر صداي خنده اش تالار را مي لرزاند....
خوشا به حال کسي که ميهمان او باشد....
سيد حسام الدين عالميان :: 10/5/1387:: 11:1 عصر
يه حسي تو وجوده هر کسي هست که آدم از خيلي کارا باز ميداره اما تو خيليا اين حس بعد از انجام عمل فعال ميشه......
شنيدين ميگن هر وقت ماهيو از آب بگيري تازه است اين مثل در باره ي اين آدما کاملا صدق ميکنه.........
يعني هر وقت جلوشونو بگيري خوبه اما...........
آدمي که يه عمر کار خلاف يا باب ميلش رو انجام داده ديگه عوض نميشه........
پس بايد اين مثل را اينگونه گفت:هر وقت ماهيو از آب بگيري تازه است ولي ممکنه بميره...........
سيد حسام الدين عالميان :: 4/5/1387:: 5:21 عصر
زندگي مانند يک بازي که هر کسي نمي بره يا هر کسي هم نمي بازه.......
فقط فرقش با همه بازي ها اينه که همه مجبورن تو اون باشن هر کسي هم نتونه بازي ادامه بده خودشو کنار ميکشه مثل خودکشي کردن....
اما دو دسته از افراد هستن که زندگي را با دو حالت ادامه ميدن؛دسته اول کساني هستند که از زندگي خود راضي هستند اما دسته دوم ناراضيان مي باشند.....
البته همه مردم ميتوانند از زندگي لذت ببرند اما يا بد شانس هستند يا براي خود مشکل ميسازند و يا در کل هنر زندگي کردن را ندارند....
ولي کساني که از زندگي لذت مي برند افرادي هستند که هنر زندگي کردن را دارند.....
ولي در آخر جاي همه اين افراد يک جاي 2متري ميباشد.....
بعضي ها در راه رسيدن به اين دو متري اذيت ميشوند اما بعضي ها با هنر خود راه رسيدن را هموار ميکنند.....
حالا به نظر شما کار کدام يک از دو گروه درست است؟
آيا ما هنر زندگي کردن را داريم؟
سيد حسام الدين عالميان :: 3/5/1387:: 5:38 عصر
آيينه پرسيد:که چرا دير کرده است؟نکند دل ديگري او را اسير کرده است؟
خنديدم و گفتم:او فقط اسير من است تنها دقايقي چند دير کرده است يا چون امروز هوا سرد بوده شايد دير کرده است.....
خنديد به سادگيم آيينه و گفت:احساس پاک تو را زنجير کرده است......
گفتم:از عشق من چنين سخن مگوي......
گفت:خوابي سال ها دير کرده است.........در آيينه به خود نگاه کردم آه!!!عشق تو عجيب پيرم کرده است....
راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است......
سيد حسام الدين عالميان :: 28/4/1387:: 7:23 عصر
*يکي ديگر از هنرمندان ايران هم از پيشمان رفت.....
*خسرو شکيبايي عزيز هم راهي قافله ي عشق و همبستگي شدو به منزلگاه ابدي خويش پيوست...
*ان شاالله خداوند خانواده او را صبر دهدواو را غرق در رحمت و آمرزش خود کند....
*اين رويداد غمبار را به همه ي مردم عزيز ايران تسليت مي گويم....
*جاي خاليش گلباران باد.....
سيد حسام الدين عالميان
1387/4/28
سيد حسام الدين عالميان :: 27/4/1387:: 3:38 عصر
امروزه با پيشرفت بشر در هرساعت وثانيه شاهد پديد آمدن چيزهاي جديد وجذاب هستيم ولي آيا به راستي همه اين چيز هاي نو وجذاب مناسب وبدرد بخورما هستند يا اينکه......
امروز تصميم گرفتم به مسئله پوشش ولباس به پردازم هر چند که شايد من نتونم به درستي حق مطلب رو ادا کنم و پيشا پيش عذر خواهي ميکنم
ما هر روز به خيابون هاي شهرمون ميريم و مشغول کار هاي روزمره هاي خودمون مي شيم وفکر کنم کمتر کسي هم باشه که توجه به لباساي تنمون بکنه مگر اينکه خيلي غير عادي باشه .
نمي دونم چرا نا خود آگاه حواثم پرته لباساي يکي دو نفر شد که از اون دسته از آدم هائي بودند که .....
واقعا بعضي از پسرا و خصوصا دخترا بدجوري لباس مي پوشن البته دلائلي هم براي خودشون دارن مثل زيبا تر شدن و.... ولي واقعا تاحالا شده که ما بشينيم وبه اين مسئله 2دقيقه فکر کنيم که لباسي که مي پوشيم معرف چه شخصيتي از ماست ...... نمي دونم يا نوشته هائي که رو لباسامون مي نويسن معناش چيه من نمي خوام زياده روي کنم ولي مقاله اي رو تو يکي از نشريات معتبر مي خوندم که در باره ميدان صادقيه تهران بود ودر اون مصاحبه اي رو با چند تا دختر جوان چاپ کرده بود و همگي اون ها اشاره به اين موضوع کرده بودن که خيابون ها واسه دختراي جوان امنيت نداره و نيروي انتظامي فلان وچنان ولي من نفهميدم تعريف اينجور آدم ها از امنيت چيه . و انتظاراتشون از مجريان قانون شايد نظر من اشتباه باشه ولي ما خودمون امنيتمون رو مي سازيم ومجريان قانون وسيله اند .
البته من مطلقا منکر ايرادات احتمالي ناجا نمي شم ولي به شخص بنده بر ميخوره وقتي دختر خانمي با ظواهر آنچناني از پليس کشورش انتظار داره در خيابون راه بره وهيچ گونه مشکلي هم براش پيش نياد. اين نه تنها از دست پليس ما بلکه از دست پليس هيچ کشوري بر نمياد. يادمه يه بار فيلمي رو از تلوزيون تماشا مي کردم که دامداران يک روستا براي از بين بردن گرگ ها از يک بره بجاي طعمه استفاده مي کردند به اين صورت که بره وقتي سروصدا ميکرد گرگ ها براي خوردنش مي اومدن و بقيه ماجرا ...
من اصلا قصد تشبيه کردن کسي رو به بره يا چيز ديگه اي ندارم ولي وقتي من با فرياد کردنم به آقا گرگه ميگم ((آره بيا منوبخور)) خوب نبايد انتظار داشته باشم گرگه بگه سيرم ميل ندارم البته من قصد نداشتم به کسي اهانت کنم ولي.... شايد بگيد مگه در کشور هاي ديگه بهتر از ما مي گردن که امنيت هم دارن؟
اول به اون دسته از ادمها ميگم بله بهتر از ما مي گردن ومي پوشن وتازه اصلا امنيت هم ندارن مبناي قضاوت ما نبايد فيلم هاي سينمائي باشه ما در آمار هامون داريم که ميزان احساس آرامش در کشور ما بسيار بسيار بالاتر از خيلي از اين کشور هاي مثال زدنيه تازه ما فرهنگمون چيز ديگه اي رو ميگه .متاسفانه ما خيلي از آموزه هاي ديني خودمون رو از ياد برديم و فقط اسمي از دين برامون مونده که اون هم اگه شل بگيريم ازمون ميگيرن .در تلوزيون تصاوير شاه و فرحش رو نگاه کنين واقا حجاب و پوشش از خيلي از ما ها بهتره واين يعني ما خيلي جاه ها اشتباه کرديم خيلي جاه ها.......
سيد حسام الدين عالميان :: 27/4/1387:: 3:32 عصر
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که بامن حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين اخبار با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کردي ،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.
بعد به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي. نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تودر حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...، فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاء خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت هستم و براي کمک به تو آماده ام.
من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو... به اميد آنکه شايد امروزکمي هم به من وقت بدهي، مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي
سيد حسام الدين عالميان :: 23/4/1387:: 9:42 عصر
اي ايران.....
خود مي داني به هر ريسماني که آويختيم بريد ولي تنهايت نگذاشتيم به هر شاخه اي که نشستيم شکست ولي براي آبادي تو تلاش کرديم بر هر ستوني که تکيه زديم افتاد ولي براي وجب وجب خاک تو جنگيديم...
اي وطن.....
خود مي داني چون دوستي صديق هرگاه خواستي حاضر شديم هرگاه صدا زدي پاسخ داديم تا براي تو پشتيبان باشيم...
اي وطن پاينده من.....
خود مي داني تويي مالک همه بهترين هاي مايي از تو امن تر به ما نيست پس امانت دار احساسات صادقانه ما باش...
سيد حسام الدين عالميان :: 22/4/1387:: 7:56 عصر
*پروردگارا....
*مرا شهامتي ده تا آنچه را که ميتوانم تغيير دهم.....
*نيرويي به من عطا فرما تا شرايطي را که نميتوانم تغيير دهم بپذيرم......
*و خردي به من ببخش که تفاوت ميان اين دو را دريابم........